تبلیغات
عشق



فاصله ی دخترك تا پیرمرد یك نفر بود / روی نیمكتی چوبی روبروی یك

آبنمای سنگی پیر مرد از دختر پرسیدغمگینی؟ نه - مطمئنی؟ - نه -

چرا گریه می كنی؟ -دوستام منو دوست ندارن -چرا؟ - چون قشنگ

نیستم - خودشون اینو بهت گفتن؟ -نه -ولی تو قشنگترین دختری

هستی كه تا حالا دیدم راست می گی؟ -از ته قلبم آره -دخترك بلند

شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد چند دقیقه

ی بعد پیرمرد اشك هاشو پاك كرد / كیفش رو باز كردعصای سفیدش

رو بیرون آ ورد ورفت

+ نوشته شده در دوشنبه 3 مرداد 1390 ساعت 01:07 ب.ظ توسط مجنون مجنونی نظرات |





?